AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS
 

This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it به وب سایت ادبی - تحقیقی رضا همراز خوش آمدید. لطفا با درج نظرات و پیشنهادات خود ما را در پربارتر نمودن این وب سایت یاری نمائید. This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

 
 
AZCMS AZCMS AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS
 

منوی اصلی سایت

ورود به سایت






كلمه عبور را فراموش كرده ام
ايحاد نام كاربري در سایت

خبرخوان ها

    
سياست، زبان و خود باوري در آذربايجان
نوشته شده توسط دکتر اکبر محمودی   
01 مرداد 1389 ساعت 11:43
در مقاطع مختلف تاريخي قدرت سياسي وزن و تأثير خود را بر روي تلقي از موقعيت زبان ها و فرهنگ هاي متفاوت نشان داده است. اين عامل، هميشه، نه تنها موجب رشد و شكوفايي زبان و فرهنگ قوم و ملت صاحب قدرت شده، بلكه، براساس غرور ملي مفرط ناشي از اين قدرت، گاهي تضعيف و تحقير زبان هاي اقوام و ملل «فرودست» را به دنبال داشته است. يونانيان قديم هر ملتي را كه يوناني زبان نبود، بربر مي ناميدند و پست و فرمايه مي شمردند.

از اين تصور حتي فيلسوف بزرگي مقل افلاطون هم بركنار نمانده است. در جنگ هاي ايران و يونان، آنها با اين تلقي كه پارسها همه بربرند، وارد كارزار جنگ شدند.در دوره رنسانس هم كه قدرت هاي اروپايي سعي مي كردند ثابت كنند كه ريشه زبان آنها يا به عبري مي رسد، يعني مقدس است، و يا به يوناني و رومي مربوط مي شود، يعني كه متمدنانه است، باز به زبان هاي ديگر ملل به عنوان زبان هاي بربرانه داده بودند. بعد از دوره روشنگري و ظهور افكار ناسيوناليستي دوباره زبان غالب و حاكم جايگاه ويژه اي پيدا مي كند. مثلا همبلت متفكر آلماني، ملت را عبارت از فرمي معنوي از جمع انسان هايي شمرده است كه توسط زبان واحد معني پيدا مي كند، در اينجا هويت ملي در وهله اول توسط زبان تعريف مي شود و مرزهاي ملي چهارچوبي محدود براي دفاع از آن زبان خاص مي شود. در اين راستا پلوراليسم زباني خطري براي ملت واحد و دراساس پديده اي منفي به شمار مي رود و زبان هاي ديگر در بهترين حالت عنوان «ديالكت» بخود مي گيرند. زبان شناسان ناسيوناليست آلماني و فرانسوي اين عصر بدنبال كوچكترين شباهت ها بين الفاظ زبان هاي «معتبر» است. البته اين ادعا شامل خود زبان هاي آلماني و فرانسوي، كه مشتاق از لاتين هستند، نشده است و اين زبان ها از مارك ديالكت خوردن، محفوظ مانده اند. صاحبان اين بينش در گستره اي ديگر متكلمين زبان هاي خودي را ملت و صحبت كنندگان به «ديالكت» را قوم و قبيله به حساب آورده اند، گرچه رقم آنها بالاتر از گروه زباني خود مدعيان بوده باشد. بفرض مثال بعد از انقلاب فرانسه چون انقلابيون آن زبان فرانسوي را به عنوان زبان انقلاب اعلام كرده و عنوان وطن پرست و هوادار جمهوري تنها شامل كساني شده بود كه بدين زبان مراوده مي كردند، زبان فرانسوي كه در آنزمان تنها زبان مادري دو پنجم فرانسويان بود، مقام زبان رسمي يافت و بقيه زبان هاي رايج در اين كشور به رتبه ديالكت نزول پيدا كردند. متعاقب آن صحبت كردن به زبان هاي ديگر تفرقه افكني در بين ملت و سلاح دشمنان به شمار آمد. به همين خاطر هم در سال 1791 تاليران سياستمدار برجسته انقلاب فرانسه پيشنهاد كرد براي مقابله با گسترش زبان هاي ديگر دوره هاي آموزش عمومي خاصي برقرار شود. به دنبال آن استفاده از اغلب اين زبان ها قدغن شد، از جمله در سال 1793 در ايالت الزاس زبان آلماني را، كه زبان اكثريت مردم بود، ممنوع اعلام كردند و يا زبان باسكي را از دور زبان ملت فرانسه خارج نمودند. (از نتايج چنين سياستي است كه امروزه جريانات سياسي راديكال باسك خود را ملت جداگانه اي مي دانند و خواهان جدايي و تشكيل كشور مستقل خود هستند.)

در پي تأثيرات انقلاب فرانسه و تقليد از افكار ناسيوناليستي اروپايي، كه از ثمرات آن انقلاب مشروطه در ايران بود، و بعدها كپي برداري از ظواهر تمدن غربي توسط رضاشاه، كه قدرت سياسي را بدست گرفته بود، در سياست مربوط به زبان هاي مختلف رايج در ايران تغييرات عمده اي صورت گرفت. در اينجا بحث را در مورد تأثير اين رويه قدرت سياسي جديد بر روي اين زبان ها در چهارچوب زبان آذربايجاني پي مي گيريم.

 

مقام زبان آذربايجاني در سده هاي اخير

 

وقتي مقام و موقعيت زبان آذربايجاني را در سده هاي اخير بررسي مي كنيم به تفاوت هاي چشمگيري در مقايسه با وضعيت امروزي آن برخورد مي كنيم. در رابطه با اين موضوع متأسفانه مدارك زيادي در دست نيست. مثل خيلي از مسائل اجتماعي – سياسي ايران در گذشته در حول و حوش اين امر هم سفرنامه هاي خارجيان هستند، كه اندك اطلاعاتي در اختيار پژوهنده ها قرار مي دهند، انگلبرت كمپفر Engelbert Kaempfer كه در سال هاي 1685- 1684 از ايران ديدار داشته در خصوص وضعيت زبان آذربايجاني در آن عصر مي نويسد : «زبان رايج دربار ايران زبان تركي است، كه زبان مادري صفويان به شمار مي رود و آنها را از مردم عادي متمايز مي كند. گسترش زبان تركي از دربار شروع مي شود و به سمت بزرگان و اشراف و بالاخره بين كساني كه اميد دارند مورد لطف شاه قرار گيرند، دامنه پيدا مي كند، در حدي كه امروزه براي يك مرد محترم اين امر كه او قادر به سخن گفتن به زبان تركي نباشد، تقريبا به منزله فحش و ناسزا به شمار ميرود.»[1]

اين قضاوت در دوره اي صورت مي گيرد كه صفويان با اقتدار كامل در ايران حكومت مي كردند و قدرت سياسي تام و تمام در اختيار اين سلسله آذربايجاني زبان بود. چنين وضعيتي ظاهرا مدت درازي نامتغير باقي مانده است، چون حدود دويست سال بعد از آن اهماينريش بروگش Heinrich Brugsch آلماني در سفرنامه خود باز در رابطه با ترويج زبان آذربايجاني در ايران آنروز مي نويسد : «... تمام مردم فارسي زبان در شمال ايران [...] بدان حد كمال قادر به سخن گفتن به زبان تركي هستند، كه انسان، مثلا در تهرانف هرجا كه به مردم عادي كوچه و بازار و يا به خدمه خانه ها برخورد مي كند، شاهد آنست كه آنها باهم فقط به زبان تركي تكلم مي كنند.»[2]

اين وضع ظاهرا تا اوائل قرن حاضر شمسي تقريبا پايدار بوده است و همانطور كه اشاره شد با نفوذ و ظهور تأثيرات افكار ناسيوناليستي اروپايي در ايران و تغييرات عمده در قدرت سياسي مسئله، رنگ ديگري به خود مي گيرد.

 

موقعيت جديد زبان آذربايجاني در عصر حاضر

 

گرچه انقلاب مشروطه در ايران بيش از همه با تلاش و جانبازي آذربايجانيان و رهبران آن ستارخان و باقرخان وحيدرعموغلي به ثمر رسيده، ولي بعد از پيروزي آن رهبري سياسي عملا به دست عوامل ديگري افتاد، كه عمدتا نمايندگان فارسي زبانان كشور بودند. زبان فارسي گرچه قبل از مشروطه هم اعتبار فراواني داشت ولي زبانهاي رايج ديگر، از جمله زبان آذربايجاني، تا آن زمان در كنار آن از جايگاه مناسبي برخوردار بودند. بعد از انقلاب مشروطه اديبان بزرگي مثل عارف، ملك الشعراي بهار و حتي محقق آذربايجاني زباني مثل احمد كسروي به صرافت پاكسازي زبان «ملي» فارسي از عوامل «بيگانه» افتادند و در اصل خواستار محدود كردن زبان هاي ديگر رايج در ايران شدند، تا در اساس به«ملت واحد» و «منافع ملي» خدشه اساسي وارد نشود. همانگونه كه نويسنده بزرگ فرانسوي، بالزاك، خالق رمان كمدي انساني، زبان هاي اقليت هاي باسك و برتولي Breton را تحقيركرده و آنها را غيرقابل فهم و خشن نام نهاده بود، مي بينيم كه اين بار در ايران هم عارف شاعر برجسته انقلاب در شعرش همان موضع را، با حدت و شدت بيشتري در رابطه با هويت و كيفيت زبان آذربايجاني نمايندگي مي كند. ناسيوناليست هاي تركيه هم در اين كشور به سياق فرانسوياني كه زبان هاي غير فرانسوي خود را زبانهاي دهاتيان مي ناميدند، زبان كردي را به رتبه زبان «داغ توركلري» (ترك هاي كوه نشين) تقليل مي دهدند.

با آغاز سلطنت پهلوي، همراه با سركوب هرگونه دگرانديشي ودگرگونه بودن و زيستن، سياستهاي مبتني بر اين مواضع هم به صورت خشن و سيستماتيك پياده و عملي مي شود. از همان پيشداوري ها و تحقيرهايي كه زبان هاي غيرهند اروپايي در قرن نوزدهم در غرب با آن مواجه بودند، كه براساس آن اغلب آنها زبان «خرفت ها» و «حيواني» و«خشن» نام گرفته بودند، آذربايجانيان ايران هم بي نصيب نمي مانند. (براي تأكيد دوباره بر رابطه قدرت سياسي وموقعيت زبان ها در اينجا نكته جالبي قابل ذكر است كه همان سياح اروپايي شده، انگلبرت كمپفر، در سفرنامه مزبورش زبان فارسي را خشن مي شمارد و در يان رابطه مي نويسد كه برخلاف زبان آذربايجاني، زبان فارسي تن ناخوشايندي دارد!)[3]

در مدارس تازه تأسيس يافته مدرن اين دوره زبان فارسي به عنوان زبان رسمي تدريس مي شود و كساني كه در مدرسه آذربايجاني صحبت مي كنند تنبيه و جريمه مي شوند. (ظاهرا سياست گزاران فرهنگي وآموزشي آن زمان افراد بي فرهنگ و كم اطلاعي نبوده اند و اين شيوه را هم از «مدارس جمهوريت» فرانسه اقتباس كرده اند. در اين مدارس هم براي سخن گفتن به زبان هاي ديگر تنبيه و جريمه برقرار بوده است و تا اوايل قرن حاضر مراوده كنندگان به اين زبان ها بايد كه گوش هاي ساخته شده اي از كاغذ را كه شبيه گوش الاغ بود براي تحقير خود آويزه گوششان مي كردند.) فرستادن معلمين فارسي زبان به مدارس ايجاد شده در آذربايجان براي تثبيت و تحكيم زبان فارسي هم باز نمونه برداري از سياست آموزشي دوره آغاز جمهوريت در فرانسه است. همين سياست فرهنگي و آموزشي، كه اگر انهدام كامل زبان آذربايجاني هم نباشد، حداقل تضعيف اساسي اين زبان را نشانه گرفته است، در شكل هاي متفاوت خود تا همين امروز ادامه دارد...

ايجاد تصورات خودباورانه مخدوش در بين آذربايجاني ها در هر دوره اي سخن گفتن به زبان قدرتمند سياسي، اجتماعي و اقتصادي باعث افتخار و يافتن مقام و منزلت بوده است. در قرون وسطي زماني كه سرزمين هاي انگليسي زبان تحت سلطه فرانسه واقع شده بودند، ضرب المثلي بين مردم اين مناطق رواج داشت با اين مضمون كه «اگر جك قادر بود فرانسه صحبت كند، جنتلمن مي شد.» نه تنها انگليسي ها، بلكه اشراف آلماني هم در اوج قدرت و عظمت فرانسويان براي تشخيص و فاصله گرفتن از «عوام» به زبان فرانسه صحبت مي كردند. خيلي پيش تر از آن روسي هاي قديمي، كه طالب نام و نشان و ترقي سياسي و اجتماعي بودند، سخن خود را با آهنگ و اصطلاحات زبان يوناني تزئين مي دادند. اين پديده حتي در چهارچوب زبان واحد هم به طريق ديگر به چشم مي خورد و عده اي براي متمايز كردن خودشان از ديگر همزبانان، زبان خاص گروه خود و يا گروهي را كه متمايل به وابستگي بدان هستند، بكار مي برند. در حيطه زبان انگليسي اين شيوه والاي تكلم به زبان انگليسي سبك ملكه Queens- English  معروف است. موقعيت مهم خود زبان انگليسي هم در عصر حاضر در اساس با همان نقش «بريتانياي كبير» در پيوند است كه زماني به خاطر وسعت مستعمراتش بگونه اي كه معروف است «خورشيد در مستعمراتش غروب نمي كرد» و البته با نفوذ دولت آمريكايي هم كه امروزه بزرگترين قدرت سياسي و اقتصادي جهان است. اين كه زبان كامپيوتر و اينترنت هم انگليسي است جاي شگفتي نيست. اين اعمال نفوذ و قدرت، در شكل فرهنگي و مصرفي، در حالت عمومي آن هم، در كاركرد رسانه هاي گروهي مهم دنيا قابل ملاحظه است. آنجا كه كشورهاي پيراموني نمي توانند و يا نمي خواهند برنامه هايي در جهت ارضاي نيازهاي متفاوت مخاطبان خود عرضه كنند، ميدان براي اين «تهاجم فرهنگي» باز مي شود. در تهران كه خيلي ها راحت مي توانند سمت بشقاب گيرنده خود را به سوي فرستنده هاي تلويزيوني تركيه بگردانند، رواج شوها و ترانه هاي شاد تركي پخش شده از اين فرستنده ها باعث مي شود كه براي عده اي حداقل زبان تركي استامبولي ناآشنا نباشد و در كل مفهوم بشود. وقتي كسي يا گروهي، حال با هر فرهنگ و زباني، عرضه كننده و برآورنده نيازها باشد، اعتبارش تضمين است و نه تنها احدي در رابطه با تن و كيفيت زبانش مته به خشخاش نمي گذارد، بلكه حتي لهجه طرف به يكباره «شيرين» هم مي شود. در همان عرصه رسانه هاي گروهي باز اگر مثال بزنيم، مي بينيم كه شومنهاي هلندي محبوب در آلمان، هنوز هم بعد از سالها اقامت در اين كشور، شايد هم براي موفقيت بيشتر كارشان به عمد؛ با لهجه هلندي خودشان آلماني صحبت مي كنند. اگر گروه صاحب زبان قادر به رفع نيازهاي اساسي تر باشد، ارج و قرب زبانش البته به مراتب بيشتر است. وقتي در ايران دوره رضاشاه، و بعدها، فارغ التحصيلان مدارس جديد فارسي زبان عاقبت به خير شده و در دستگاه اداري و دولتي كشور صاحب جاه و مقام و ثروت مي شوند، وقتي زبان فارسي در محور نهادهاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و حقوقي و جريانات روشنفكرانه قرار مي گيرد، روشن است كه ديگر سواد مترادف زبان فارسي مي شود و تلويحا صاحبان زبان هاي ديگر در زمره عوام و بي سوادان قرار مي گيرند و در پي آن نفوذ و مقبوليت زبان حاكم روزبه روز فزوني مي گيرد. در اين صورت طبيعي است كه اقليت هاي ملي و زباني هم به نوبه خودخواستار مي شوند كه آينده فرزندانشان تأمين شود و آنها ترقي شغلي، اجتماعي و سياسي داشته باشند و از خوان نعمت بي نصيب نمانند.ما همين پديده را در دوره بعد از حمله اعراب مسلمان به ايران هم شاهديم.

خيلي از متفكرين، شاعران و متكلمين فارسي زبان اين دوره، در دستگاه سياسي و اداري و يا در بارگاه اعراب صاحب قدرت، كه صاحبان زبان هاي ديگر را عجم (گنگ) مي ناميدند، زبان فاتحين را در آثار خود بكار مي برند. هنوز هم متفكريني مثل ابن سينا و فارابي به علت تأليفات عربي شان در بين غربيان به شخصيت هاي عرب مشهورند.

بر همين اساس است كه اين بار در دهه هاي اخير «جنتلمن» بودن در ايران معادل سخن گفتن به زبان «شيرين» فارسي شده است. بعضي از پدر و مادران آذربايجاني، «براي اينكه بچه ها در مدرسه از درس عقب نيافتند،» با آنها از همان اوان كودكي درداخل خانواده فارسي صحبت مي كنند. البته واضح است كه تحقير و پوزخندي كه آنها در مقابل فارسي «لهجه دار» شان تجربه كرده اند، عامل كم اهميت تري نيست. آنها مي خواهند، حال خودآگاه يا ناخودآگاه، بدين طريق، حداقل فرزندان خود را از چنين تجربه اي دور نگه دارند. خيلي از آنها مدتهاست كه باور دارند زبان فارسي در اصل كيفيت خيلي بهتر و نسبت به زبان خودي مزيت فراوان دارد. اين پديده هميشه بعد از جاي گرفتن واستحكام رابطه قدرت و مقهوري قابل مشاهده است. در اين جهت در شخص يك نوع پيشداوري مثبت به ظرفيت منفي نسبت به آن چه خويش دارد، ايجاد مي شود و تصوير جامدي از خود و طرف مقابل شكل مي گيرد. براساس كنش و واكنش پاداش و مجازات (پاداش در مقابل سازگاري و مجازات در حفظ هويت نازل نشده خويش)، رفتار شرطي شده اي براساس چنين تصويري ايجاد مي شود، كه اعتماد به نفس طرف ضعيف را روز به روز تحليل مي برد. اين پيشداوري ها تقسيم و دسته بندي افراد و گروههاي انساني را هم محدود و ساده مي كند وتفاوت هاي شخصيتي و فردي در اين راستا از نظر دور مي مانند. پيشداوري منفي نسبت به گروههاي ديگر همبستگي و احساس برتري را در درون گروه خودي (غالبان) تقويت مي كند و ديگران هم يكجا، از هر قماشي كه باشند، كم ارزش و دون مايه قلمداد مي شوند. بر اين مبنا به فرض، گاه فرد عالم و تحصيل كرده آذربايجاني فرودست تر از گداي تهراني به نظر مي آيد. اين بينش در پروسه اجتماعي شدن Socialisation به نسل هاي بعدي هم منتقل مي شود. در اين رابطه تاثيرپذيري از نوع قضاوت ناشي از جو حاكم نقش عمده اي بازي مي كند. اين عامل در آزمايشات مختلف روانشناسي هم ثابت شده است. مثلا در آزمايش چند خط كاملا مساوي براي ارزيابي طول آنها به آزمايش شوندگان عرضه مي كنند، چند فرد مورد آزمايش كه قبلا در جريان هدف آزمون قرار گرفته بوده اند، بر اساس وظيفه محول، همگي در همان وهله اول، خطي را عمدا طولاني تر از بقيه خطوط ارزيابي مي كنند و نفر آخر يعني آزمايش شونده واقعي كه بي اطلاع از يان امر شاهد جريان است، بر ساس فضاي ايجاد شده حاكم، قضاوت شخصي خود را كنار مي گذارد و حدسيات را مي پذيرد. اين فضا البته هميشه براساس شيوه هاي غيرمستقيم و شستشوي مغزي انجام نمي گيرد، در كنار آن، در كشورهايي مثل ايران، چنانكه مي دانيم،اغلب شمشير  از رو بسته مي شود و جو خوف و وحشت جايي براي قضاوت مختارانه و عزت و اعتماد به نفس نمي گذارد. از طرف ديگر رابطه اجتماعي غير دموكراتيك نه تنها ايجاد اشتياق به آزادي را موجب مي شود، بلكه وحشت از آزادي را هم ميآفريند. كم نيستند آذربايجانياني كه وقتي در رابطيه با حقوق ابتدائي بشري شان مثل تدريس و. رواج زبان آذربايجانمي صحبت مي شود، همپاي برتري طلبان حاكم حساسيت نشان مي دهند و مثلا اظهار مي كنند :«نه آقا تجزيه طلبي كار درستي نيست!» در واقع همين زائل شدن اعتماد به نفس، كه از جمله به شيوه هاي متفاوت ذكر شده صورت مي گيرد، موجب مي شود كه حقوق و يا حتي نظرات سياسي – اجتماعي عام گروههايي كه خودباوريشان خدشه دار شده است، از طرف خود آنها امكان و فرصت مطرح شدن و عرض اندام نيابد. در حالي كه نزديك به يك سوم جمعيت ايران آذربايجاني زبانند و در بين آنان كساني كه از فعالين اجتماعي و سياسي بشمار مي روند كم نيستند. آذربايجانيان در اصل در تكوين و سمت دادن به افكار عمومي جامعه نمي توانند نقش قابل توجهي داشته باشند. براي روشن شدن اين مطلب كافي است كه به برنامه اي راديويي و تلويزيوني فارسي زباني كه پيام هاي تلفني شنوندگان و بينندگان خود را دريافت و يا ضبط مي كنند، توجه كنيم. كمتر آذربايجاني «لهجه دار» است كه جرات استفاده از اين امكان را داشته باشد و كمتر اقليت مهمي است در دنيا كه بدين حد از دور بيرون رانده و خارج شده باشد.

 

 

 

دورنما

 

جايگاه مهم زبان مادري هر فردي در تكوين و انكشاف دنياي حسي و عاطفي او بر كسي پوشيده نيست. انتقال بعضي از احساسات و عواطف دروني در پوشش زبان دوم اغلب به صافي و عمق واقعي آنها نيست. ما حتي آنچه را مي انديشيم اول در قالب كلمه آشنا مي ريزيم، احساس و انديشه بي كلام در اصل حياتي ندارند. نسيمي كه برفراز گندم زاران چهره را نوازش مي دهد و سوز سرماي زمستان كه گاه مثل سوزني پوست صورت را نوك مي زند و با لرزش قلب در لحظات وحشت و عشق، آنجا كه سينه از حضور سعادتي غيرمنتظر فراخ مي شود، همه اين عوالم در قالب كلمه است كه عينيت مي يابند. اين زبان مانوس مادري است كه احساسات و واقعيات را از فيلتر خود مي گذارند وملموس مي كند. در آينه همين زبان است كه اين همه تجلي پيدا مي كند و در همين آينه است كه طرف ديگر مراوده تصوير حالات دروني خود را در من و انعكاس دنياي مرا در خود مي يابد. زبان مادري من آينه دروني و بيروني من و زبان مادري ديگران آينه آنهاست. در اين آينه هاست كه با هم برخورد و با تصاوير مختلف با هم زندگي مي كنيم. داروندار هر انساني را مي توان از دستش گرفت و غارت كرد، اما زبان مادري را نه. اين را، كساني كه سالهاست در غربت و در محيط هويت زداي آن بسر مي برند، خوب مي دانند. در بعضي حالات حساس و دشوار همه الفاظ كامل آموخته شده زبان هاي ديگر دردي را دوا نمي كند و ما ناخودآگاه به زباني كه از بدو تولد قطره قطره توسط مهر مادر به جانمان ريخته شده است رجوع مي كنيم و پناه مي بريم. در اين مورد ذكر داستان يك جاسوس زن روسي در كشور آلمان خالي از فايده نيست. اين زن به صورت كامل و بدون كمترين لهجه زبان آلماني در دستگاههاي امنيتي اين كشور نفوذ و براي اتحاد جماهير شوروي سابق جاسوسي مي كرده است.

او مدتها كلمه اي روسي به زبان نمي آورد، اما وقتي حامله مي شود و درد شديد زايمان داشته است، يكباره به زبان ديرآشناي روسي شروع به ناله و فرياد مي كند و بدين ترتيب رازش برملا مي شود.

هر زباني براي خود دنيايي و جزئي از گنجينه بشريت است و ثروت فكري و معنوي خلقي را منعكس مي كند. ضرب المثلي تركي مي گويد : «يك زبان يك دنيا، دو زبان، دو دنيا.» آنهايي كه زباني را محدود مي كنند پنجره اي را به سوي دنياي آن ميبندند. براساس اين ضرب المثل مي بايست كه زندگي در جامعه چند زبانه اي مثل ايران براي همه موهبتي بوده باشد، ولي واقعيات جاري متإسفانه نمايانگر وضعيت دگري است. اقليت ها در ايران به دنياي زبان فارسي، خواسته يا نا خواسته، راه پيدا كرده اند و از غناي آن بهره مند شده اند. اما دريچه ورود به دنياي زبان مادري خودشان نيم گشوده مانده است. آذربايجانيان مقيم ايران با داستانهاي رستم و اسفنديار ناآشنا نيستند، در قهوه خانه هاي آنها كم نيستند نقال هايي كه «رستم نامه» مي خوانند. آنها برخلاف تصور و تهمت و بعضا اصرار جرياناتي از صاحبان فرهنگ غالب بين خود و افراسياب و تورانيان قرابت كمتري حس مي كنند. در مقابل تهاجمات مختلف عثماني ها به ايران، آذربايجان نقش سد بلاگردان را بعهده داشته است. بعضا اين مهم، به صورت ظاهر، با اين عنوان كه آذربايجان سر ايران است، ستوده شده است، در حالي كه به اين سر وطن اجازه استفاده از زبانش را نداه اند، چه برسد به اين كه محافل، گروهها ونهادهاي مربوط به زبان حاكم زحمت مبادله فرهنگي و آشنايي و برخورد با زبان آذربايجاني و هر زبان ديگر اقليت ها را به خود داده باشند. اين موضوع شايد در اساس جاي ايراد و شكوه نداشته باشد آنكه خود را در يك «دنيا» ي خاص محدود مي كند و به دنياي دوم و سوم راه پيدا نمي كند، خود ضرر كرده است. اما اينكه به ديگران اجازه راه يافتن به دنياي خودي و زندگي كردن مطلوب در آن داده نشود، موضوع ساده و قابل قبولي نيست.

وقتي در ايران از پايمال شدن حقوق بشر صحبت مي شود، همه تنها متوجه تعقيب و شكنجه دگرانديشان و يا حداكثر تجاوز به حقوق زنان مي شوند و يا هر كسي از حقوق بشر اصولي رامي پذيرد و تبليغ مي كند، كه به نوع خاصي مورد سليقه و به نفعش است. در حالي كه رعايت حقوق بشر يا در اساس وجود دارد، و آن در تماميش جاري است، و يا اصلا وجود ندارد. پذيرش روح اصول جهانشمول حقوق بشر، خدشه دار شدن هر حقي را از هر فرد و گروه و ملتي نفي مي كند. در اعلاميه هاي مختلف مربوط به حقوق انسان ها بر روي حق استفاده و تدريس زبان مادري و آزادي فرهنگي هر گروه و ملتي به عنوان حق ابتدائي آنها تاكيد شده است. (توجه شود مثلا به عهدنامه هاي بين المللي در رابطه با حقوق مدني و سياسي مصوب دسامبر 1966، ماده 27؛ اعلاميه نوامبر 1989، ماده 30 و قطعنامه 135/47 در دسامبر 1992 ماده هاي 4-1)[4]

نه تنها چنين موارد وموادي از طرف دستگاههاي دولتي قبل و بعد از انقلاب در ايران به كلي ناديده گرفته شده است، بلكه اين مهم متاسفانه حتي از جانب قشر روشنفكران و متفكران فارسي زبان هم، كه نقش بزرگي در پروسه آگاهي مردم دارند، كمتر مورد عنايت واقع شده و ترويج پيدا كرده است. در اين رابطه، اگر چنانچه ما خواهان آن باشيم كه مساله اقليت ها در ايران به صورت دموكراتيك و مدني حل شود و تجربه هاي تاسف بار مثل جريانات يوگوسلاوي سابق در كشور ما تكرار نشود، اين قشر دين بزرگي به گردن خود دارند. پلوراليسم سياسي كه خيلي از جريانات روشنفكري ما خواهان آنند، جداي پلوراليسم زبان و فرهنگ نيست. تجربه هاي دموكراتيك جاري در برخي از كشورهاي غربي، كه سياست هاي ناسيوناليستي و استعمارگرانه گذشته خود را تعديل كرده اند، در اين رابطه مي تواند سرمشق و الهام دهنده مصلحين سياسي – اجتماعي ما باشد.

در كشور فنلاند مثلا درصد كوچك سوئدي زبان با اكثريت فنلاندي برابر حقوقند و به هر دو اين زبان ها در دانشگاههاي فنلاند تدريس مي شود. اقليت خيلي كوچكتر Lappe  و يا Saami  در اين كشور كه جمعيت آن حتي به 5 هزار هم بالغ نمي شود و تنها تقريبا نصف آنها به زبان مادري خود صحبت مي كنند، باز جزو زبان هاي «اداري» است. بر خلاف سياست هاي تبعيض آلود گذشته، اين بار دولت فنلاند از هويت و حيات زبان و فرهنگ اين گروه حمايت قابل توجه مي كند. در حالي كه اين اقليت بومي بعد از جنگ جهاني دوم شروع به جذب شدن در جامعه فنلاند كرده بود، دولت اين كشور با تاسيس سياست هاي جديد خود سبب شد كه استفاده كنندگان از زبان هاي آنها در سال ها اخير رو به فزوني بگذارد. در نروژ هم زبان همين اقليت، كه جمعيتي در حدود 20 هزار نفر را دربرمي گيرد، هم پايه زبان نروژي است و مدارس مخصوص خود را صاحب است. در كشور آلمان بعضي از زبان هاي بومي آفريقايي كه در خود منطقه كاملا از بين رفته اند و كسي ديگر به اين زبان ها صحبت نمي كند، در دانشگاهها به عنوان گنجينه فرهنگ بشري توسط متخصصان فراگرفته و حفظ مي شود. تجربه كشور چند زبانه سويس نشان مي دهد كه استفاده و كاربرد برابر حقوق زبان هاي رايج بين مردم صدمه اي به ميهن دوستي آنان نمي زند و آنها را صاحب هويت ملي چندگانه هم نمي سازد.

در اين راه اميد به اين است كه بعضي از فارس زبانان ما در خارج از كشور هم، كه خود در محيط غربت و گاه خارجي ستيز بسر مي برند، محيطي كه اغلب فرقي بين آذربايجاني و كرد و عرب و فارس نمي گذارد، و خود بعضا آماج جريانات فكري نژادپرستانه و ملي گرائي تنگ نظر هستند، در نظريات احتمالي برتري طلبانه خويش نسبت به اقليتهاي كشورشان تجديد نظر كنند و حساسيت شان در رابطه با اجحافات ملي در حق آنها بيشتر شود. اين اميد از جمله بر اين پايه استوار است كه پيشداوري ها معمولا در بعضي از شرايط و وضعيت هاي دگرگون شده تقليل يافته و يا از بين مي رود مثلا كساني كه خود پا به سن مي گذارند، وضعيت و مشكلات كهن سالان را بهتر درك ولمس مي كنند. در رابطه با خود اقليت هاي ملي ما از جمله آذربايجانيان، انتظار اين است كه آنها با بازنگري وضعيت اجتماعي – رواني ناشي از ستم ملي و با در نظر گرفتن عامل قدرت سياسي حاكم  در ايران در سير تكوين هويت فرهنگي و شخصيت شان، خودباوري و اعتماد به نفس خويش را باز يابند و موجوديت و زبان و فرهنگ شان را همانگونه كه هست بپذيرند. در اين راستا تشكل هاي دموكراتيك اقليت ها، كه در خارج از كشور، در وهله اول حول مسايل فرهنگي – اجتماعي ايجاد مي شوند، مي توانند نقش بازسازنده مهمي داشته باشند.

 


 


[1]- Engelbert Kaempfer : Am Hofe des persischen Grosskonis ; Wissendchafitiche Buchesellschatt,Darmstadtt,1984,s. 171     

[2]-Heinrich, Brogsch: reise der K.preussicochen Gesaabdtschaft Persien, j.c.heinrichs sche Buchhandlung ,Leipxig ,1862, س.495ب      

[3]-Vql. Engelbert Kaempfer : Am Hofe des … s. 171

[4]-Siehe : Bundezentral fur politische Bildung (Hsg.): Menschenreche, Dokumetene und Deklarationcn ,Bonn , 1995, Aufkage,s. 63, 114 ff und 196.

نوشتن نظر
نام:
عنوان:
BBCode:Web AddressEmail AddressBold TextItalic TextUnderlined TextQuoteCodeOpen ListList ItemClose List
نظر:

كد:* Code
من اين نظر را دوستانه جهت تماس ارسال ميكنم


بيننده: 216

  ارسال نظر
RSS نظرها

Powered by AZCMS

 
   

تصاویر

آمار سایت

 

 

معرفی کتاب

 
 
 
 
 
 
 
 
 
AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS
 
   
 
AZCMS AZCMS AZCMS
AZCMS AZCMS AZCMS
   
AZCMS AZCMS AZCMS